X
تبلیغات
شیدایی

شیدایی

تساوی...

 

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري را نشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد:
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد:
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت:
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
"يك با يك برابر نيست..."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:17  توسط دختر بارانی  | 

آتش...

هیچ آتشی، هیچ زغالی چنین داغ نتواند سوخت

که عشق نهان، که کس از آن هیچ نمیداند

هیچ سرخ گلی، هیچ میخکی چنین زیبا نتواند شکفت

که دو روح عاشق همجوار هم

آینه ای فرا روی قلبم بگذار تا نتوانی بنگری، که چه وفادار است به تو...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:19  توسط دختر بارانی  | 

بال هایت...

خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

« یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشته ای؟؟؟»

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گریست................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:2  توسط دختر بارانی  | 

سرد شدی...

من دلم با تو بود

تو ولی سرد شدی

آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم

و تو به من تهمت سرد شدن زدی...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:9  توسط دختر بارانی  | 

ابر...

من ابر شدم...

گفته بودی که خورشیدی

 

یادت هست

تا زیباتر بتابی

چقدر گریستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 22:18  توسط دختر بارانی  | 

من...

 

من در حیات آدمیم

به سوی زندگی میروم تا ثابت کنم

که جهان در حد من آفریده شده

و من تنها نیستم

هزار تصویر فروغ مرا تکثیر میکند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:3  توسط دختر بارانی  | 

امروز...

دیگر امروز نبود

دیروز بود

همیشه دیروز بود

و حالا دیروز است

و من دیگر فکر نمیکنم

و دیگر فکر نمیکنم

من دیروز را میبینم

من با او راه میروم

با او ناهار میخورم

و با او تنهای تنهای می مانم

او کم است

او کم است

او برای امروز من حسابی کم است.......

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:32  توسط دختر بارانی  | 

میتونی...

گاهی وقتا...همه ی لذت های زندگی رو

میتونی تو یه جمله جا بدی

و به یه نفر هدیه کنی...

 

 

 

گاهی وقتا هم

میتونی نِفرت رو بکنی تو یه کلمه

و بکوبی تو سر یکی!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:20  توسط دختر بارانی  | 

تنها...

گفت : من تنهایم!

و صدایی نیامد

جز صدای باد

تا بداند که «او» همه جا هست...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:1  توسط دختر بارانی  | 

بدون شرح...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:51  توسط دختر بارانی  |